حكيم زجاجى

1123

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بجنبيد سلطان عالم ز جاى * برآمد دم نالهء كره‌ناى سوى بلخ بامى ره اندر گرفت * ره رزم آن سروران برگرفت ز سلطان ، غزان آگهى يافتند * تنى چند چون باد بشتافتند به سلطان بگفتند ما بنده‌ايم * به امر تو اندر جهان زنده‌ايم قماج بنفرين ، تعدى نمود * همىخواست از ما تن و جان ربود پى خويش و پيوند و مال و عيال * كشيديم شمشير و افراشت بال به ما برببخشد شه كامكار * سپاهت « 1 » بياريم پانصد هزار به‌جاى دو آزادهء نيك‌نام * به سلطان ببخشيم پانصد غلام به مطبخ سپاريم هنگام كار * بر از سى ، كه بد رسم ما ده هزار اميد آن‌چنان است از پادشاه * كه بر ما ببخشد گذشته گناه بدان كار در نرم شد شهريار * و ليكن اميران ناهوشيار نماندند شه را به آيين و راه * براندند پركينه يكسر سپاه چو نزديك شد پيشباز آمدند * به زارى بر سرفراز آمدند ببردند اطفال را پيش شاه * بگفتند كاى خسرو دين‌پناه ز يك خانه ما نقره شش من دهيم * وز آن منتى نيك بر تن نهيم بر ايشان چو بخشود شاه جهان * همىخواست برگشتن آن مهربان گروهى كه بودند بىعقل و راى * گرفتند بند عنانش به‌جاى يكى مير بد ، نام‌برده عمر « 2 » * در آن كار چون شير بسته كمر ميان صف آورد شه را به زور * دگرگونه بد رأى كيوان و هور غزان چون بديدند برخاستند * سپه را به آيين بياراستند پر از ريگ كردند يكسر جوال * ببستند بر همدگر چون جوال ببستند بر همدگر همچو كوه * به پيش در ده گروها گروه به جان و به دل جنگ را ساختند * همه تيغ‌ها را برون آختند يكى بار كردند از ريگ پيش * ستادند چون كوه برجاى خويش بگفتند كاين بند اسكندر است * همه كارهاى جهان را در است 60

--> ( 1 ) جنايت ( 2 ) امير مؤيد بزرگ ديرنقش و عمر عجمى عنان سلطان بگرفتند . راحة الصدور ، ص 175 .